امشب مامان موقع افطار گریه می کرد، معمولا همیشه دلیل گریه ی مامان نبودن توئه، چه توو شادی ها، چه توو غم ها ، چه توو جاده ، چه کنار سفره ، می دونی از روزی که تو رفتی ما خیلی تنها شدیم ، درسته این تنهایی اجباره اما خیلی سخته نباشی، سخت تر اینکه هر روز یادمون میاد مدت هاست که تو نیستی ، می دونی دیگه بدون تو نه شادی برامون معنی داره نه غم ، ما عادت کردیم حتی توو شادی هامونم گریه کنیم ، الان که اینو می نویسم بُغض سنگینی گلومو فشار میده ، نمی دونم اون لحظه ای که بغضم می شکنه دلیلش حجم وسیع دلتنگیم برای توئه یا روزهای سخت و سخت تری که دارم میگذرونم ، گفتنش خنده داره اما مثل یک کودک پنج ساله آرزوم اینه تو برگردی ...
برچسب:
نویسنده: سام بختیاری